محمد و طهورامحمد و طهورا، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 15 روز سن داره

meta's twins

بدون عنوان

Honey,I love you.I wish you the best.it break my heart when see you suffer like this.i know you and the way of your living.it hard for you when do a same things every day.you do this for us and we thank you.but pleas understand me for nagging.i feel empty inside when you are not around.please be healthy and happy for us and take care . ...
9 خرداد 1391

بدون عنوان

دوقلوهای خوشگلم نمی دونم بعد از به دنیا اومدنتون زندگی من و بابا چه طور تغییر می کنه.مخصوصا" واسه من.امیدوارم زیاد وابستتون نشم و شما را به خاطره خودتون بخوام نه به خاطر خودم.عاشقتونم.این رو از ته احساس می کنم.شایدم هنوز احساس تملک نمی کنم.ولی شما یه تیکه از وجودمین.این طور نیست.مگه می شه من شما رو دوست نداشته باشم.حرفم چیز دیگست.تصمیم گرفتم تو زندگی فقط به عنوان یه همسر یا مادر زندگی نکنم.می خواهم گاهی فقط یه انسان باشم.یه زن.این طوری شاید راحت تر تنهایی رو تحمل کنم.بابایی قول بهتر شدن اوضاع رو داده.با هم حرف زدیم.تا یه مدت همین منواله.آخه بابایی مسئولیت داره.مثلا"مدیره ها.منم آموزشگاه رو دارم.نی نی ها،بیاین چهارتایی به هم کمک کنیم به امید ...
9 خرداد 1391

بدون عنوان

نی نی فدایی ها پریروز که وسایلتون آماده شد نبودم.چون مجبور شدم برم آموزشگاه.دیروز با عزیز جون و زن دایی رفتیم خونه.بازار شامه اونجا.کمی لباساتون رو جابه جا کردیم. ولی چون ایراد داره و قراره واسه تعمیر بیاد بازم موند.امروز می رم واستون عکس بگیرم.تا بعدا ببینید عزیزجون و بابابزرگ چی واستون       خ ریدن. ...
9 خرداد 1391

بدون عنوان

حداکثر زمانی که می خوابم تا 1 شبه بعدش بیدارم تا 4 صبح.از اون ور 5 بیدار می شم.دیگه از بی خوابی دارم داغون می شم مامانی های من،پس کی میاین.تخت و کمدتون رو آوردن ولی ایراد داره.راضی نیستم.فردا نوبت دکتر دارم.شاید بهم نوبت زایمان رو بگه.منتظر دیدنتونم.دارم ساک بیمارستان رو می بندم. ...
9 خرداد 1391

بدون عنوان

خدایا این روزها کی تموم می شه.ممکنه روزی دلم واسه این روزها تنگ شه.خیلی خسته کنندست.خفگیم رو نمی دونم چی کار کنم.حتی دیگه اسپیلیت و کمپرس آب سرد هم جواب نمی ده.بی خوابی شبانه که بماند عین روح دور خونه می گردم.صبح بابابزرگ وقتی واسه نماز بیدار می شه منو رو یه مبل خونه یا یه گوشه پیدا می کنه که خوابم برده.واسم بالشت میاره یا ملحافه می کشه تنم.چشم هام همه پف کرده.کی می تونم شما دو تا رو ببینم.گاهی تو خیال میرم که شما با کهنه که پوشیدین چهار دست و پا هی این ور و اون ور می رین.دلم می خواهد دست و پا کوچولوتون رو ببینم.بابایی که همش می گه پس کی این ها میان من بغلشون کنم.دوستون داریم.خوب وزن بگیرین که بیرون اومدین سالم باشین.دعام برای شما عاقبت بخیر...
6 خرداد 1391

بدون عنوان

نی نی های مامان خوبین.نگفتم باباتون استعداد متقاعد کردن داره.بالاخره منو برد بازار.نتونستم نه بگم.خریدم کردیم.یه خورده گرون شد.اما بابایی گفت فدای سره هر سه تاتون .اما من یه خورده ناراحت شدم.آخه بابایی چند روز قبلش پول دانشگاهش رو با قسط رو داده بود.چند وقت دیگم واسه زایمان باس پول بده و حقوق معلم ها.باید می گرفتم.اصلا نمی خواستم خرید کنم.هدف اصلیم این بود که با بابایی تون بیرون برم.اما چون بابایی روزه داشت زود برگشتیم.تو مسیر واسم از بستنی فروشی شاد بستنی چند میوه خریدوگفت طعم هاشو امتحان کنم که با شما ها بیرون میایم بدونیم چی بهتره.داشتیم برمی گشتیم که سر راه عموجونتون رو دیدیم.داشت می رفت امامزاده قاسم.با هم رفتیم.خیلی آرامش دهندست.وقتی ب...
6 خرداد 1391

بدون عنوان

خوشگل های مامان سلام.امروز پنج شنبه است.دیشب رو خوابیدم .ممنونم که کمکم کردین.قربون صبر و قدرت پسرم برم که یه آه نگفت دیشب به سمت اون خوابیدم.خودم فدای ناز دخملیم رو می کشم که وقتی به سمتش می خواستم بخوابم هی سفت می کردو ناز می داد.صبح به بابایی گفتم.به هر دو تون افتخار کرد.رفته کارخونه.سرش شلوغ.قول داده امروز زود بیاد بریم واسه شما شیطون ها کادو بخریم و حالا ببینیم چی می شه.دیشب زندایی اینجا نبود.اس ام اس داد که شما رو ببوسم.ولی چجوری رو نمی دونم.تازگی ها خیلی وول می خورین.شکمم عین یه توب بزرگ شده.هیچی دیگه اندازم نیست.از دست شماها!!هفته دیگه دکتر زمان دقیق تولدتون رو بهم می گه.خیلی دوست داشتم طبیعی باشه.اما دکتر می گه ریسکش بالاست.هر چی خد...
6 خرداد 1391

میثم عاشق

روزی که مادر شوهرم زنگ زد واسه جلو اومدن ولوله ای تو خونه ما بر پا شد.آخه من از میثم متنفر بودم.اما.... اما نتونستم مقاومت کنم.مامان می گفت زشته حالا که گفتنم بیان.حرف بزن و خودت رد کن.بابام کره جنوبی بود.بهش زنگ زدم.اونم همینا رو گفت.روزی که مادرش با عمه هاش واسه دیدنم اومدن چند ثانیه هم نموندم.چند روز بعد دوباره اومدن البته این بار با آقا داماد.یادم نمیره بدترین لباس رو پوشیدم.میثم دوست دادشم بود و پدرم با مادرش تو یه محل بزرگ شدن.خونه خودشون هم 1 کوچه بالاتربود.دلیل نفرت من یه ماجرایی که ما دو تا می دونیم که شاید بعدا" بگم.اون روزداداشم می گفت من مجلس رو دست میگیرم ولی تا زنگ خورد از اینکه دوستشو می دید خندش گرفته بود.اول مادرش وارد شد.ب...
6 خرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به meta's twins می باشد